خودشناسی از نگاه یک فری‌لسنر

۳ مطلب با موضوع «نقاط منفی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ بنولوژیست
من یک فری لنسر هستم!

من یک فری لنسر هستم!

اوایل تابستان سال ۸۱ بود که به اصرار خانواده، در دوره‌ آموزش کامپیوتر شرکت کردم! آن زمان ICDL  رو بورس بود و ویندوز xp تازه منتشر شده بود!‌ سطح زبان انگلیسی‌م در آن زمان از افتضاح! یک پله پایین‌تر بود. این شد که یک روز مربی با عتاب به من و بقیه کارآموزها برگشت گفت: خجالت آوره! بچه‌های همسن و سال شما در آموزشگاه های دیگه دارن برنامه‌نویسی یاد میگیرن!‌ شما تو تایپ ده‌انگشتی موندین!!! اون موقع ته مهارت‌م در کامپیوتر نقاشی در محیط paint بود. اما از اون روز به بعد تغییرات شروع شد و تا جایی ادامه پیدا کرد که در عرض یک سال! وب‌سایت پژوهش‌سرای دانش‌اموزی رو طراحی کردم!‌ وب‌سایت ابتدایی که در محیط نرم افزار FrontPage آماده شده بود و اولین کار تجاری م محسوب می‌شد. :) بعدها با افزایش مهارتم در نرم‌افزار فتوشاپ و کرل و مسلط شدن به زبان های برنامه‌نویسی سمت سرور مثل php تعداد پروژه‌هایی که می‌گرفتم بیشتر و بیشتر شد و یک زمان فهمیدم که دیگه آدم سابق نیستم و تبدیل به یک فری‌لنسر شدم!

پ.ن: این پست و تمام پست‌هایی که در دسته نقاط‌قوت یا نقاط‌ ضعف قرار دارند، صرفا برای شناخت خودم و برنامه‌ریزی  برای بهره‌مندی از آن‌ها در زندگی روزمره و یا دست‌یابی به اهداف تعیین شده است. 

ادامه مطلب...
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۳ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنولوژیست
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۶ ب.ظ بنولوژیست
من و فوبیای چاقو!

من و فوبیای چاقو!

چند روز پیش بود درحال درست کردن غذای رژیمی(سالاد)، سرانگشت‌م رو بدجوری بریدم! از اون روز حسابی فوبیای چاقو پیدا کردم. البته نه فقط چاقو. تقریبا هرچیز تیزی ته دلم رو خالی می‌کنه. امروز رفتم سراغ ویکی پدیا. فهمیدم که این فوبیا واقعا وجود داره و اسم لاتین‌ش Aichmophobia است. جالبه به چاقو که دست می‌زنم انگشت زخم‌شده‌م تیر میکشه :( اما یه اخلاق که دارم! هرچیزی که من‌و می‌ترسونه بیشتر سراغش میٰرم و میدونم که از این فوبیا بالاخره خارج می‌شم.

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنولوژیست
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ بنولوژیست
چالش سحرخیزی

چالش سحرخیزی

از پدربزرگ‌م یک چیز خوب یادمه! اینکه هیچ وقت نمی‌فهمیدم چه زمانی شال و کلاه می‌کرد و سوار دوچرخه‌ش می‌شد و می‌رفت سرباغ! همیشه خدا ۴صبح از خونه می‌زد بیرون! سرما و گرما و سن و سال هم نداشت! تا زنده بود این‌کارو کرد. مادربزرگ هم پابه‌پا بابابزرگ بلند می‌شد. براش تو سماور ذغالی چایی دم می‌ذاشت و تا شوهرشو راهی نمی‌کرد، سر به بالشت نمی‌ذاشت. و من امروز از این حس خوب پدربزرگ حسرت می‌خورم. اینکه چجوری می‌تونست از قشنگ‌ترین ساعت‌های روز، بهترین استفاده را ببرد و من باید این ساعت‌های پربازده رو خواب باشم! 

ادامه مطلب...
۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنولوژیست